زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار
ما فرزندان میانه ی تاریخیم.بی هیچ هدف و جایگاهی،بی هیچ جنگ بزرگی...
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند! اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟ می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته! ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته" هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش.. صحنه پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا! حمله خفاشان !! جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟ ۲۴ روز مانده به کنکور انگار دست خودت هم نیست
انگار دست خودت هم نیست،به دنیا که آمدی خواهر یا برادر بزرگ ترت همیشه کتابی در دست داشته اند و کلماتش را از بر می کردند. بچه تر که بودی نمی فهمیدی این هم اصرار برای حفظ واژه واژه ی کتاب های درسی برای چه است،غافل از اینکه تو هم روزی مجبور می شوی به ازبر کردن فرمول ها و اسم های این کتاب ها که هرچه ذوق و شوق کودکی داشته ای برای درس و مشق و مدرسه را در خود بلعیده اند و تنها کابوس های شبانه را برای یکسال سرنوشت سازت باقی گذاشته اند. پسر اگر باشی که در کنار کابوس های کنورانه ات پا چسباندن و خبردار ایستادن سربازیت را هم ثبت کرده ای و دختر هم که باشی زندانی خواهی شد در خانه یا روی آوردن به مشاغلی که در کنار ظاهر زیبا باطنی ناسالم دارد و یا ازدواج و تشکیل خانواده ای که هر روزه اثرات تکه های از هم پاشیده اش را در خیابان دیده ای و انگار کنکور و دانشگاه سرپوشی است برای اینکه نشان ندهیم هنوز خوب و بد را نمی فهمیم برای خود.
چرا قبول نشدن در کنکور آخر زندگی است؟
رئیس سابق دانشکده پرستاری مامایی تهران می گوید:حرکت اجتماع به سوی مدرک گرایی اعنماد به نفس را در نوجوانان و جوانان کاهش می دهد و در ذهن ها تداعی می کند که در صورت عدم قبولی در کنکور فرد قادر به ادامه حیات در زندگی اجتماعی نیست و یا حتی هرگز نمی تواند به پرستیژ اشخاصی نظیر خانم ها و آقایان دکتر و مهندس دست پیدا کند. اکرم حبیبی نژاد ادامه می دهد:خانواده نیز به این ذهنیت دامن زده و با مقایسه نابجا میان افراد تحصیل کرده در میان خویشاوندان و تحمیل رشته های درسی بدون توجه به علاقه مندی و توانایی هوشی فرد،به وی القا می کنند که در صورت عدم موفقیت،فردی ضعیف و نالایق در اجتماع هستند که نمی توانند در مسابقه ی ساده ای همچون کنکور برنده شوند گرچه باید در نظر داشت کنکور مسابقه ساده ای است که عاملی مانند استرس و اضطراب ترمزی است برای هرکه قبولی در کنکور را اول و آخر موفقیت خود می داند. نکته هایی که کنکوریست یادشان داده ایم برای فرو کردن هر نقطه ای در مغزمان بگویند نکته ی کنکوریست.زیرشان با خودکار های رنگی خط می کشیم و های لاتر اش می کنیم و با نگاهی متفکرانه به استاد نگاه می کنیم و با چشم هایمان فهمیدم را هجی می کنیم و پس از آن گذران یکسال پر از استرس و اضطراب برای ورود به اجتماع بزرگتری به نام دانشگاه. از هرکه می پرسی می گوید مدرک گرا بودن سیستم های اداری سال هاست که ما را به سرعت به سوی پوچی مدارک دانشگاهی می برد.مدرک گرایی،امتحان ورودی مشکل به دانشگاه و خروجی آسان عاملی شده است برای عدم اعتماد به دانشجویانی با مدارک تحصیلی بخصوص در مقطع لیسانس و رواج اندیشه هایی نظیر:فارغ التحصیلان گاهی کمتر از فردی دانشگاه نرفته اطلاعات دارند. يك كتاب ، يك صفحه : زدکا گفت : می خواهم داستانی برايت بگويم . يک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر يک پادشاهی را نابود کند ، يک معجون جادويی در چاهی ريخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشيدند . هرکس از آن آب می نوشيد ، ديوانه می شد . صبح روز بعد ،همه مردم از آن آب نوشيدند و همه ديوانه شدند ، به جز خود شاه و خانوادش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند .شاه نگران شد و سعی کرد با صدور يک سلسله فرمان برای حفظ امنيت ملی و سلامتی عمومی ، مردم را مهار کند . اما پليس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصميم های پادشاه احمقانه است ، و تصميم گرفتند هيچ توجهی به آنها نکنند . وقتی ساکنان آن سرزمين فرمان ها را شنيدند ، مطمئن شدند که پادشاه ديوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گيری کند . پادشاه ، با نوميدی تصميم گرفت از تخت کناره گيری کند ، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت : « بيا برويم از همان چاه عمومی بنوشيم . بعد ما هم مثله آنها ديوانه می شويم . » و همين کار را هم کردند : پادشاه و ملکه از چاه ديوانگی نوشيدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زير دست هاشان بلافاصله توبه کردند ؛ حالا كه شاه داشت اين اندازه خردمندانه سخن می گفت ، چرا نبايد بگذارند بر كشور حكومت كند ؟ آن كشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد ، هرچند رفتار ساكنانش بسيار متفاوت با كشور های همسايه بود اما پادشاه توانست تا آخرين روزهای عمرش بر آن كشور حكومت كند . 
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب !!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده... پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده! می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس! من دگر خسته شدم
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب من دگر خسته ام از این تب و تاب . تو بیا و بنویس
| Design By : Night Melody |



