پی نوشت
به اعضای ستادِ انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمیدارد.
سیروس علینژاد و سیمین روشن، [مقدمهی گفتگو با محمدرضا باطنی] در مجلهی بخارا، ۷۲و ۷۳ (مهر ـ دی ۱۳۸۸)
ص ۲۴
پ.ن: لانگ شات
ما فرزندان میانه ی تاریخیم.بی هیچ هدف و جایگاهی،بی هیچ جنگ بزرگی...
به اعضای ستادِ انقلاب فرهنگی رک و راست گفته بود فرهنگ، انقلاب برنمیدارد.
سیروس علینژاد و سیمین روشن، [مقدمهی گفتگو با محمدرضا باطنی] در مجلهی بخارا، ۷۲و ۷۳ (مهر ـ دی ۱۳۸۸)
ص ۲۴
پ.ن: لانگ شات
ایمان کاربردی
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید، صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
- یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
پ.ن: پائولو کوئیلو
پ.ن: کمی به خودمان نگاه کنیم
تو نمی دانی غریو یک عظمت، وقتی که در شکنجه ی مرگ، نمی نالد چه کوهیست

پدرم به زعم این زمینی ها، نه شهید بود و نه جانباز . پدرم در واقع در دم و دستگاه اینها، هیچی نبود. معلوم است که نبود. به جز سوابقی ناقص در سپاه، نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشت و نه دنبال پول و امتیاز بود. بچه هایش هم که غر می زند که پس ما چی ؟ نگاهی می کرد و می گفت محکم باشید و سعی کنید روی پای خودتان بایستید.
ما هم ایستادن را یاد گرفته بودیم تا همیشه و یاد گرفته بودیم که پدر جانباز خاموش است و روزی که بیدار شود روز گریه های ما است. روز مظلومیت پدر در خاکسپاری . روزی که نه تکه شهدا میزبان گریه هایمان شد و نه تکه ایثارگران.
بردنش تکیه نام آوران. می دانی، آخر آنجا جای امثال پدرم و خانواده هایشان بود. همان ها که نه پرونده ای در بنیاد جانبازان داشتند و نه دنبال پول و امتیاز دویده بودند.
روزهای پردردی بود. چشم هایمان به چشم های بسته پدر سفید شده بود و از اذیت ها و کم کاری های بیمارستان سپاه (صدوقی) که ولله ظلم آشکار بود نمی دانستیم که به کجا پناه ببریم. سخت گذشت اما لعنتی کاش نمی گذشت. به ظلم ها خو می کردیم همانطور که به چشم های بسته پدر خو کرده بودیم. اما حالا ... ناباوری تمام خانه را پر کرده است.
همه مان حس می کنیم بابا خانه است. روی مبل همیشگی اش خوابیده و صدای خس خس نفس هایش می آید و صدایی که هر از گاهی می گوید محکم باشید و روی پای خودتان بایستید.
پدرم چای دوست داشت. چای و سیگار. سیگار نجات دهنده ریه های پر از سم های شیمیایی اش بود. نمی گذاشت که ریه ها از کار بیفتند. همان لعنتی هایی که پر از خون شدند و یک ماه توی بستر بی نفس خواباندنش. همان ها که خس خس هایشان امید خانه ی ساکتمان بود و استرس کار نکردنشان روز و شب همه مان را نگران می کرد.
پدرم ناله نمی کرد. قسم می خورم که درد هایش را به کوه می دادی، از هم می پاشید اما پدر ناله نمی کرد. پدر از شش ماه پیش در سراشیبی افتاده بود و بهار 90 چهره اش آنقدر شکسته شده بود که دیگر نمی شد گمان کنی این همان مرد 6 ماه گذشته است. از درون فرو پاشیده بود و گرچه خودش می دانست و بعد ها گفتند که گفته بود در چه روزی خواهد رفت، اما به خدا قسم تا آخرین لحظه که به هوش بود با صدای محکم حرف می زد و به دلمان امید و استقامت می داد.
به خودم وعده داده بودم وقتی که برگشت خانه، سرم را می گذارم روی سینه اش و قد تمام ثانیه های پر درد این یک ماه گریه می کنم و مطمئن بودم که پدر می گفت: برای چه گریه می کنی. من که چیزیم نیست. حالم خوب می شود اما پدر، هرگز برنگشت.
ظهر آنروز خانه بودم که نفسش بالا نمی آمد و انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد سرفه می کرد. ظهر آنروز خانه بودم که مادر فشارش را گرفت اما بدون نشان دادن وحشتش به برادرم اشاره کرد که راهی بیمارستان شویم. زیر بازوهای پدر را گرفتیم و سوار ماشین شدیم. به اورژانس که رسیدیم دویدم و صندلی چرخدار آوردم. یک راست بردنش اتاق احیای اورژانس.
قلبش بیداد می کرد. 300 ضربه در هر دقیقه. ریه های پر از خون و خونریزی داخلی. برادرم و مادرم در اورژانس بودند و من هنوز نمی دانستم ماجرا چیست. از پشت شیشه به برادرم اشاره کردم که حالش چطور است؟ گفت: حالش خوب است اما دروغ بود. به التماس از مادر یک دقیقه رفتم داخل. پدر می لرزید انگار که در دریای یخ افتاده باشد و تند تند نفس می کشید. طاقت نیاوردم برای اینکه گریه ام را نبیند دویدم بیرون و سر گذاشتم بر دیوار ...
پدر در راه سی سی یو، قلبش از این همه خستگی، ایستاد و باز پدر ماند و اتاق احیاء و دستگاه شوک. همه مان را از اتاق بیرون کرده بودند. من بودم. مادر و برادرم. عمو و مادربزرگ و خواهرم هم آمدند. چشم های گریان و لبهای دعاگو ... پدر به کما رفته بود ...
بعد از آنروز، روزها گذشت. هفته ها. از سی سی یو به آی سی یو رفت. من غصه ام گرفته بود، آی سی یو نمی گذاشتند بایستی اما سی سی یو بهشت بود. هر لحظه که اراده می کردم، دستش را می گرفتم. می بوییدم و می بوسیدم و به اش می گفتم خوب می شوی بابا ... دیگر همه می دانستند که کجا می توانند پیدایم کنند. توی ماشین. جلوی بیمارستان. زل می زدم به پنجره بسته ی اتاق و با پدر حرف می زدم. ساعت ها ساعت ها ساعت ها ...
بابا خوابیده بود. نه بهوش بود و نه نفس داشت. هفته آخر بود که بابا در بیهوشی چشم هایش را باز کرده بود و بی آنکه مردمک سیاه داشته باشد، زل می زد به سقف. کم کم در همان وضع پلک هم میزد. با پدر حرف که می زدی دهانش را تکان می داد و روزهای آخر لبخند عجیبی روی لبهایش بود . من و برادرم لبخندش را دیده بودیم. ذوق زده آمده و به مادر نوید روزهای خوش را داده بودیم. اما پدر انگار قصد رفتن داشت. خاطره لبخندش این روزها فقط دلمان را خون می کند. مادرم می گوید دوست هایش به استقبال امده بودند.
نشد ... نشد که گریه کنم. نشد که مثله همان شبهای پشت پنجره، گریه کنم ... مادرم خاموش شده است و من می ترسم که سکوت دیوانه اش کند. به خودم قول دادم که قوی باشم و گریه بماند برای تنهایی ها ... اما گلویم قد تمام بغض های فرو خورده ام درد می کند گرچه به خودم نهیب می زنم که قوی باش ... که قوی باش ... که قوی باش ... اما گلویم خون است، خون ...
پ.ن: ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ لعنتی
پ.ن: از همه دوستان و همکاران خوبم که همدردی خودشونو درمنزل، مراسم ختم و بر سر مزار به وسیله حضور، تاج گل، بنر، تلفن، اس ام اس و کامنت نشان دادن، بی نهایت سپاسگذارم و برای همشون آرزوی سلامتی و شادی دارم.
پ.ن: تمام
پ.ن:
همین امروز یکی در زد، خدا رفت و در و وا کرد
اشک ریختن مدل های
مختلف دارد. اشک هایی که می توانند مدلشان از یک صبح تا شب عوض شود. اشک
های صبح از سر درد و ترس و وحشت و اشک های شب از سر شوق و شادی. روزه بدی بود. امسال برای اولین بار هیشکدوممون سر سفره هفت سین نمی شینیم و عکس یادگاری نمی گیریم. دلشو نداریم جای خالیه بابارو ببینیم.
بابا، سفره هفت سین رو دست نخورده نگه می داریم. از هیشکی عیدی نمی گیریم. دشت اول، لبخند اول، صدای گرم یا مقلب القلوب سر سفره ای که هزار سین سلامت داره ماله توئه. مخصوص تو. زود برگرد تا عید بشه ...
پ.ن: از آی سی یو بوی خبرهای خوب میاد. خدایا شکرت. شکرت خدایا
پ.ن: بابام رو دعا کنید ...
نوکر خودش، آقای خودش
یکی بود، یکی نبود. اگر هم بود، کسی نبود. یک نفر بود که چندین و چند سال پیش به دنیا آمده بود و مامان و باباش اسمش را گذاشته بودند میرزا. کوچک که بود توی خانه صدایش میکردند رامین. مدرسه که رفت، پدرش دید که این نورچشمی عزیز خیلی تنبل است؟ اسمش را گذاشت شازده. درسش که تمام شد، نه سواد یاد گرفته بود، نه کاری بلد بود. ناچار اسمش را گذاشت مهندس. شناسنامه که باب شد، مأمور ثبت احوال از پدرش پرسید: اسم نورچشمی را در سجل چی بنویسم؟ پدرش گفت: شازده رامین میرزای مهندس.
الغرض، شازده رامین میرزای مهندس بزرگ شد و زن گرفت و به اتفاق زنش دارای دو تا پسر کاکل زری شدن. اولی در ماه مرداد به دنیا آمد؟ اسمش را گذاشتند بهمن. دومی در ماه شعبان متولد شد، اسمش را گذاشتند رجب؛ بهمن به مادرش رفته بود و رجب به پدرش. بگذریم. شازده رامین میرزا که حالا دیگر برای خودش کر و فری به هم زده بود، یک خانه ویلایی نوساز در شمال شهر برای خودش دست و پا کرد. چار قران پول نقد هم از پدرش به ارث برده بود که خواباند توی حساب پسانداز بلند مدت و شد نوکر خودش، آقای خودش.
پ.ن: به رنگ آسمان، کتاب طنز. حوزه هنری، مطلب از کتاب نیوز
اتفاق های نبایدی
بعضی اتفاقات نبایدی است. یعنی نباید اتفاق بیفتد. مثلن جدایی پدر و مادر. بچه ها دردشان می آید. زخم می شود قلبشان جوری که شاید دیگر هیچ وقت این زخم خوب نشود. یا مثلن مردن کسی. فامیل یا دوست . آدمیزاد ناامید می شود از زندگی. یک جوری که انگار تا مدت ها، مرگ را جلوی چشم هایش می بیند. برای بعضی ها هم نبایدی، از دست دادن یک یادگاری است. حس می کنند تمام گذشته شان را از دست داده اند. نبایدی ها، همان هایی است که احساسات آدم ها را یک عمر جریحه دار می کند.
همه اینها را همینجوری گفتم که اتفاق نبایدی زندگیم را بگویم. اتفاق نبایدی زندگی من، خراب نشدن خانه مادربزرگم بود. خانه ای که ریشه هایم درونش سفت شده بود. خانه ای که حیاط داشت و حیاطش پر از دوره هم جمع شدن ها و خندیدن ها و گریستن ها بود. خانه مادربزرگم در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی اصفهان، طعمه شهرسازی های مدرن شد. نه که بگویم شهرسازی مدرن بد است اما یک چیزهایی هست که باید بماند تا آدم ها احساس بی کسی نکنند. احساس غربت. تا آدم ها هر روز از جلوی خانه ای که حالا فقط خاک است و خاک، رد نشوند و بغض نکنند و خاطره ها به ذهنشان حمله نکند.
خواستم بگویم، بعضی وقت ها همه سازمان ها و آدم ها باید دست به دست هم بدهند تا یک چیزهایی خراب نشود و بماند. بعضی چیزها همه چیز است.
این ورق از تاریخ، به نام مصر است
[...]
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلحهای موقت
بین جنگهای پیاپی
سرزمین خلیفهها، امپراتوران، شاهزادگان
و مردمی که نمیدانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.
پُستِ خیس
آدمیزاد است دیگر، گاهی بغض می کند. هرچه بغض بزرگتر باشد، اشک ها بی صدا تر می شوند. باران هم که بیاید دیگر بهتر. فقط کافی است سرش را پایین بیندازد. سرخی چشم هایش از بی خوابی و گریه ناپدید می شوند و پنهان ماندن اشک هایش را هم که می سپارد دست باران و سرخی بینی اش را دست سرما.
شانس که بیاورد، روی صندلی اتوبوس می افتد کنار پنجره. اسباب و اثاثیه اش را می گذارد روی زمین و زُل می زند به شیشه های گِلی اتوبوس و بی واهمه تر گریه می کند.
آدمیزاد است دیگر، گاهی دلش تاب نمی آورد. گاهی دلش بغض می کند. گاهی چشم هایش گریه می کنند.
ساعت 6 عصر، برج جهان نما
باور کن. نگاه که می کنم انگار قلعه ای را می بینم که پشت دیوارهای بزرگش پر از آدم، پر از سرباز است و یک امپراطور که غمگین روی تختش نشسته است. خارج از تمام هیاهو ها و حرف ها و حدیث های پشت کله اش، این روزها، من انگار دارم به برج جهان نما، عادت می کنم. همیشه یکی از فانتزی های ذهنم، خانه ای، اتاقی و محل کاری با شیشه های بزرگ بوده است. شیشه هایی که بتوانم صبح، پرده اش را کنار بزنم، در سرما و گرما، دو لته اش را باز کنم و نفس عمیق بکشم. پنجره هایی که بتوانم از آن خیابان یا کوچه ای را نگاه کنم و البته در افق دیدم، طبیعتی باشد یا سیمان، هرچه باشد به دیدنش عادت کنم.
گرچه این اتاق کار، برای من موقتی است اما این روزها، همه اش را به شوق تاریکی و دیدن برج جهان نما و آن نورپردازی هایش سر می کنم. خنده دار است اما خب، آدمیزاد است و فانتزی های ذهنی اش.
لذت دارد، پشت میز کارت نشسته باشی، صدای گم خیابان در بک گراند ذهنت باشد، یک دستت قلم بر روی کاغذ و دست دیگر یک ماگ پر از چای و سمت چپ، پنجره هایی بزرگ رو به خیابان، رو به قلعه جهان نما ...
پ.ن: یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
آسمانِ آبی وبلاگ
وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد. خیلی ها، اولش که می آیند فکر می کنند باید از خاطرات و روزمرگی هایشان حتما بنویسند. بعضی های دیگر هم، گمان می کنند باید افشاگری کنند. خودشان را و رازهایشان را و دیگران را و رازهایشان را. بعضی ها هم نه، برای مخاطب خاص می نویسند. عده ای دیگر در هر شاخه ای که تحصیل کرده باشند و یا مورد علاقه شان باشد، تازه ترین ها را آپ دِیت می کنند. برخی هم عاشقانه هایشان را، عده ای غصه هایشان را و خلاصه هرکسی با موضوع خاصی وبلاگ نویسی اش را آغاز می کند.
بسیاری از همین آدما، در طول زمان، شوقشان کمتر می شود. راه و رسم نوشتن هایشان تغییر می کند و کیفیت و کمیت مطالبشان تغییر می کند. تغییرات اساسی و پناه می برند به شبکه های اجتماعی دیگر. همان جایی که می توانند فیلم های جالب و عکس های زیبایی را در کنار نوشته هایشان منتشر کنند و یا اینکه کمتر از یک هفته 5 هزار دوست را مشترک پِیج هایشان کنند و یا سراغ فید خوان ها و کامنت ها و لایک زدن ها و لایک خورها می روند.
برای همین است که می گویم وبلاگ نویسی دنیای عجیبی دارد و آنکه در وانفسای گودر و توییتر و فیس بوک، همچنان وبلاگ می نویسد و به وبلاگش پایدار است، باز هم داستان عجیبی دارد.
خلاصه، این را برای آنهایی می گویم که درگودر اِسکُرول، در توییتر، توییت و در فیس بوک اِستَتوس هایشان را شِر می کنند، هرجای نِت که برویم، آسمان وبلاگ نویسی رنگ دیگری دارد.
پ.ن: آسمان وبلاگتان، همیشه آبی بماند.
بارگاس یوسای بی سواد!!
و اما درباره جایگاه ادبی تو جناب یوسا ! باید بگویم نویسندهای به شدت
معمولی و متوسط هستی و به زحمت میشود نام تو را در ردیف نویسندگان درجه
دوم آمریکای لاتین جای داد. فقر تخیل و فقدان نگاه عمیق به فرهنگ و
باورهای مردمان آن قاره از ویژگیهای کارهای توست که در آثار دیگر
نویسندگان آمریکای لاتین نظیر مارکز، بورخس، آستورباس و... به نحو
شگفتانگیزی مشاهده میشود. رمانهایت شبیه گزارش است و بسیار متکی به
اسناد و مستندات. به شدت بوی سفارشنویسی از آنها استشمام میشود. گویا
با محافل جاسوسی و سرکوبگر آمریکا قرارداد بستهای، تا در هر کجای جهان
جنبش آزادیخواهانهای شکل میگیرد، تو علیه آن بنویسی. از یک نویسندهی
ضدمردمی و مزدور، انتظاری هم غیر از این نمیرود.
امیرحسین فردی
رجانیوز
پ.ن:
آقای ماريو بارگاس يوسا برنده جایزه نوبل ادبیات 2010
آقای امیرحسین فردی سردبير "كيهان بچهها" ...
یکی از مسافرا بعد از سانحه کتش رو تکونده، قلنجش رو شکونده، کیفش رو برداشته و رفته به کارش برسه
رييس ستاد مديريت بحران وزارت راه و ترابري از مفقود بودن يك نفر از سرنشينان اين پرواز خبر داد و گفت: براساس ليست شركت هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران بايد 105 مسافر و خدمه در اين هواپيما وجود داشته باشد كه 104 نفر وجود فيزيكي دارند و يك نفر هنوز پيدا نشده كه احتمال دارد اين فرد يا از ابتدا در پرواز حضور نيافته باشد يا "پس از بروز سانحه حالش مساعد بوده و محل حادثه را ترك كرده" باشد.
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1692147&Lang=P
دلم پرواز ِ آن پرنده را میخواهد
که تیر خورده است
خونش از پرواز میریزد و میپرد
از پریدن میپرد
پ.ن: دارد
باید دور شد. خیلی دور. تا بشود دید. باید خالی بود. تا بشود پر شد. باید رفت تا بشود ماند. باید ساکت بود تا بشود گفت. نه! این آخری را قبول ندارم. نداشتم.
این دنیای پر از پارادوکس گاهی هم گیج می زند ...
من دچار یك نفرینم. یك نفرین لعنتی ديرپا. روایت است كه این نفرین از آغاز تولد با من بوده. روایت دیگری نیز تأكید دارد كه این نفرین موروثی است و یحتمل به آیندگان من هم منتقل خواهد شد. روایت سومی هم هست كه میگوید "مگه مهمه برات كه از كی شروع شده؟". بدبختانه این نفرین از آن دسته نفرینهایی نیست كه با یك بوسه یا از این دست كارها برطرف شود. سر و كارش بيشتر از آنكه با لبها باشد، با دستها و چشمها است. عامل نفرين هم يك شاهزاده كه خودش را به صورت پيرزني سائل درآورده يا يك قورباغة سبز و كپل نيست. راستش را بخواهيد، عامل نفرين اصلا مشخص نيست. به گمانم بايد يك «وودوو» از من ساخته باشد كه هر زمان، هر كاري كه ميلش ميكشد با من بكند لابد. مثل بختك روی زندگیام افتاده و با دست و پاهای چسبناكش به دورم حلقه زده. روز و شبم را اشغال كرده و به تمام وجوه زندگیام تجاوز میكند، به لحظههاي پيش از خوابم، به سخن گفتنهايم، به ديدههايم.
نفرين من، «نوشتن» است .
پ.ن: گودر
خبرنگاران قلم بر دوش
دلم می گیرد، وقتی شرح روزنامه نگارانی را می خوانم که هرگز در تمام طول عمر کاریشان ثانیه ای به امنیت نگذراندند. دلم می گیرد وقتی خبر بازداشت تک به تک آنهایی را می خوانم که می فهمند و می نویسند و از بیداد می گویند.
هفته ی سیاهی است. یکی پس از دیگری راهی اوین می شوند و به جمع آنهایی که گوشه سلول هایشان کز کرده اند اضافه می شوند.
پ.ن: قانونی که نیست .عدالتی که نیست وظلمی که هست ...
برای آدم حواس نمیگذارد
عاشقی!
جا گذاشته بود
دستهایش را
کنار علقمه ...
پ.ن : محرم 1389
پ.ن: کاش عاشورای امسالمان پرخون نباشد ...
آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسفند، آیین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف
مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کمتر چریده بودی بیشتر میماندی،
چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی، عید قربان مبارک.
دلم سخت گرفته، دریغ از یک گوش مطمئن، به تو اعتماد میکنم همصحبت. چون
مجلس، مجلسِ قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو، چه شبیهه چشمهای تو به
چشمهای دخترم، مهرالنساء، ذبح تو سخته برای من. اما چه کنم وقتی یک قصاب
مسلمان آدابدان نیست. در تبعید به دنیا آمدهام، تبعیدی هم از دنیا
میروم، پدرم به جرم اختلاس تبعید بود با اهل بیت به کاشان، کاش مادر
نمیزادم. عهد این شاه به وساطت مهر علیا به خدمت خوانده شد. کارش بالا
گرفت، شد صدر اعظم، شبابِ حاجی بود که به جرم دستیاری در قتل امیرکبیر،
مغضوب قبلهی عالم شد. بندهی مرتد خدا و ملعون مردم، هم از صدارت عزل شد،
هم تبعید. به عمرم حتی از آدمهای خانه عبارت "خدا پدرت را بیامرزد"
نشنیدم. یک همچو رذلی بود بابای گور به گورافتادهی حاجی. تاوان معصیت پدر
را پسر داد. غشی شدم، حاجی دید یا باید رعیت باشد بندهی خدا، دعاگوی
قبلهی عالم، جانِ خَرَکی بکند برای یک لقمهی نان بخور و نمیر، و یا نوکر
قبلهی عالم باشد و آقای رعیت. صرفه در نوکری قبلهی عالم بود. گربه هم
باشی گربهی دربار. حاجی بر و رویی نداشت، کوره سوادی لازم بود آموختیم،
جلب نظر کردیم شدیم بابِ میل. نوکر مآب، شاه پسند، از کتاب داری تا...
رختخواب داری، تا جنرال قنسول شدیم به هندوستان. در هندوستان اینقدر خواب
آشفته دیدم از قتل عام مردم هند به دست نادر، که شکمم آب آورد، سرم دوار
گرفت، خون قی میکردم دائم، هر شب خواب وحشت بود، طبق طبق سرهای بریده،
قدح قدح چشمهای تازه از حدقه درآمده، تپان مثل ماهی، لیز.
مرده
زنده آمدیم دارالخلافه تهران، که صحبت سفر ینگه دنیا شد. کی کمعقلتر از
حاجی. شاه، وزیر، یاران، اصحاب سلطنت، ما را فرستادند به یک سفر پرزحمت بی
مداخل. دریغ از یک دلار که حاجی دشت کرده باشد. فکر و ذکرمان شد کسب آبرو،
چه آبرویی، مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درستتره. مردم نان
شب ندارند، شراب از فرانسه میآید، قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد میکند،
نفوس حق النَفَس میدهند، باران رحمت از دولتی سر قبلهی عالم است، و سیل
و زلزله از معصیت مردم. میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه
سهلتر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده،
چشمها خمار از تراخم است، چهرهها تکیده از تریاک. اون چهار تا آب انبار
عهد شاه عباسم، آبش کرم گذاشته، ملیجک در گلدان نقره میشاشد، چه انتظاری
از این دودمان. با آن سرسلسلهی... اخته. خلق خدا به چه روزی افتادند از
تدبیر ما، دلال، فاحشه، لوطی، لَلِه، قاپ باز، کف زن، رمال، معرکه گیر،
گدایی که خود شغلی است، (در نسخهی نمایش داده حذف شد: مملکت عنقریب قطعه
قطعه میشود.) من نه کاردانی داشتم برای خدمت، نه عرضهی خیانت. من حاج
حسینقلی، بندهی درگاه، آدم ساده باده، قانع به نوکری، امیدوار به الطاف
همایونی، حاجی رو ضایع کردند الحق، از این دست شدیم: سخت، دودل، بزدل،
مردد، مریض، مفسد، رسوا، دو رو، دغل، متملق، حاجی به شوق کدام کعبه قربان
کردی؟
پ.ن: مونولوگ خیلی خوبی است. از فیلم حاجی واشنگتن، ساختهی علی حاتمی. داشتم میگشتم که برسم به همان جملهی مشهور «آهو نمی شوی به این جست و خیز، گوسفند» که دیدم چند سال پیش، پویانِ وبلاگ راز، کاملش را نوشته. گفتم شریک لذتم شوید.
پ.ن: گودر
کارل گوستاو یونگ (روانشناس شهير سويسي و از شاگردان معروف فرويد كه در بحث ناخود آگاه جمعي از هم جدا شدند) فکر می کند که اخلاق دو جور است : اخلاق بردگی و اخلاق اربابی.
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
پ.ن: ...
هر قدر انسان شریف تر و نجیب تر و حساستر باشد از جنایت دیگران بیشتر رنج
میبرد و این دو علت دارد یکی اینکه خود را مستحق خیانت نمی بیند و دیگر
اینکه منتظر نیست که سایرین با او عملی کنند که خود او با سایرین نکرده
است.
سه تفنگدار/الکساندر دوما
پ.ن: هرکس خودش را بهتر از دیگران می شناسد، زیرا که ما از درون می نگریم و دیگران از برون ...
آقای مربی، هاهاهاها !
تشکیل کلاسهای NA در گودر
... هستم، 4 سال آنلاین بودم الان دو هفتهست که پاکم
... هستم، الان 10 دقیقهست که با کمک استاد راهنمام گودرمو صفر نکردم
... هستم، 1 ماه پاک بودم، دیشب یه لغزش داشتم در حد لایک ولی استادم نگذاشت شیر کنم
... هستم، دو روزه که رو شیر آیتمای ملت نوت نذاشتم . دارم می میرم ولی بذار بمیرم و پاک شم
... هستم، معتاد به شیر کردن بودم، یه مدت موس کامپیوترمو قایم کردن باز با شیفت اس شیر میکردم، بعد کیبوردمو بستیم به تخت الانم تو این مرکز دارم دورهی آنشیر آموزی میگذرونم
.... هستم، لایک میزدم، الان کاملن لایک زدایی شدم دورهی نفرت از گودر و آموزش دیسلایکو میگذرونم
... هستم، کامنت باز بودم زیر هر آیتمی کامنت میذاشتم بعد جواب خودمو میدادم، بعد کامنتمو ادیت میکردم دست آخرم پاکش میکردم، اینجا آموزش حرف زدن با آدمها و ارتباط با موجودات زنده رو میگذرونم
... هستم، مازوخیسم گودری داشتم، میذاشتم گودرم +1000 بشه بعد مارک آل از رید میزدم و میرفتم پی کارم
... هستم، بیماری وسواس فالوئر داشتم، اگه کسی بلاکم میکرد براش نوت میذاشتم با رونوشت و فوش و فضیحت، دورهی دوستیابی رو میگذرونم
... هستم، گودر خواب بودم، شبا گودرگردی میکردم دم صبح گودرم صفر میشد، روزا میخوابیدم خواب گودر میدیدم، خوابمو لایک میزدم
پ.ن: من که فعلا توی تزریقم. قصد ترک هم ندارم
و هنگامى كه بر كشتى سوار مىشوند خدا را پاكدلانه مىخوانند و چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد بناگاه شرك مىورزند
سوره عنکبوت - آیه 65
قورباغه توی کلاس
ورجه ورجه میکرد. آقای افتخاری گفت:«قاسم!
این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.» قاسم گفت: «آقا
اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم.» آقای افتخاری گفت:
« ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون.» ساسان گفت: «آقا
اجازه؟ ما هم میترسیم.» آقای افتخاری گفت:
«بچهها! کی از قورباغه نمیترسد؟» من گفتم: «آقا اجازه؟
ما نمیترسیم.» آقای افتخاری گفت:
«کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.» گمان میکنم که
محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس
آوردم؟ پ.ن: کی بود رفت زیر میز؟ منوچهر احترامی
قهوه تلخ با شکلات
لینک مستقیم دانلود سه قسمت اول سریال قهوه تلخ رو گذاشتم براتون
قسمت های بعدیش هم به محض اومدن پیدا میکنم و میذارمشون
اگه آدرسش بار نشد از فیلتر شکن استفاده کنید
من تست کردم جواب میده
http://www.petreits2010.com/freedownloads/modiri/ghahve_talkh_01.dat
http://www.petreits2010.com/freedownloads/modiri/ghahve_talkh_02.dat
http://www.petreits2010.com/freedownloads/modiri/ghahve_talkh_03.dat
پ ن : یعنی واقعا شما روی لینک های بالا کلیک کردین؟
خیلی نامردین؛ مگه قرار نبود برین اصل فیلم رو بخرید و دانلودش نکنید؟
لینک ها سرکاری هستند، الکی زور نزنید. برید بخریدش دیگه بابا!!!
پ.ن: «قهوه تلخ» در اولین روز عرضه به بازار با فروش افسانهای نیم میلیون نسخه رکوردی دستنیافتنی در فروش محصولات فرهنگی خانگی به جا گذاشت.
انشا نویسان، آدمهای بدی نیستند
وبلاگ نویسی در این روز ها کار سختی است. مثله همان روزنامه نگاری که تا پایش از گلیمش بیرون می شود، چه ها که بر سرش نمی آید اما خدا را شکر، انشا نویس ها کم نیستند، همان ها که نان می خورند ودروغ می نویسند. همان ها که نان می خورند و چشم شان را بر روی حقیقت می بندد و قیمت انشاهایشان را کیلویی و بر وزن دروغ هایشان محاسبه می شود و هر چه از دروغ انباشته تر، گران تر و حقوق ماهیانه بیشتر.
می دانی می خواهم چه بگویم، اینکه همین انشا نویس ها هم آدم های بدی نیستند. اصلا شاید خیلی هم خوب باشند. اخلاقشان را می گویم. شاید نمره اخلاقشان در کار و خانه بیست هم باشد اما شغلشان است دیگر. پول می گیرند که انشا بنویسند و دروغ روی هم تلنبار کنند. گناهی هم ندارند. از همه جا رانده و مانده، سازمان یا اداراه ای آغوش برویشان باز می کند و هی به به و چه چه می کند برای انشاهایشان. آنوقت انشا نویس ها باد می کنند که هی ببین! چقدر ما حرفه ای هستیم. اصل حرفم همین است.
انشا نویس ها حرفه ای هستند که اگر نبودند این نوشته ها و جمله ها از ذهنشان نمی تراوید. همان ها که چشم های هر آدمیزادی را گرد می کند. حتی همان انسانی که نان گندم نخورده اما دست دیگران دیده هم تعجب می کند و سری پر از هیهات تکان می دهد و می گوید تا پول، مفت نباشد که کسی اینجوری ها، بالا نشین نمی شود.
نه که اینها را گفته باشم که بگویم انشا نویس ها آدم های بدی هستند، نه. حتی من هم دوستشان دارم اما خیانت که شاخ و دم ندارد. حتما نباید در یک مصیبت، به نام غم، بروی و یکی دیگر را جایگزین کنی، بلکه می توانی به سادگی در آب های گلالود، ماهی های مرده بگیری و رنگ و لعابی بدهیشان و سر سفره بگذاریشان. شاید از بچگی بوده که کلمات را تک بعدی دیده ایم. مثلا همیشه دروغ را گفته ایم بد است، حالا حتی اگر دروغ از فاجعه ای جلوگیری کرده است اما باز هم بر سرمان می زنیم که آآآی ... که همین هیاهو هم برای پنهان داشتن خنجری است.
مثلا همین خیانت، همین که قلمت را بچرخانی و فکری را در ذهن های دیگران جا بیندازی که حقیقت نداشته باشد و آن طرف هم باور کند، می شود خیانت. می شود خیانت به خودت. به دیگری و به دیگران. حالا اگر اندک وجدان هم داشته باشی که دیگر چه می شود. وجدان برای خیانت. می دانی یعنی چه؟ یعنی ایمان داشته باشی به حرف هایی که قلمت می زند و وجدانت هم هی بگوید: بنویس. بنویس تا پولت حلال شود ... پولت حلال شود. حلال هم می شود!!
پ.ن: ندارد
آدم
است دیگر! گاهی هم باید به حال خودش رها شود حتی! که به شیوهی خودش
عزاداری کند، که اینکه هجوم بیاوری که اندوهاش را با همان سرعتی که آوار
شده پس بزنی، فایده نمیکند. غصه را باید در آغوش گرفت، نوازش کرد باید
مدارا کرد تا نرم شود، که لیز بخورد از لابلای انگشتهایت چکه کند، تا تو
مجال داشته باشی که یک جایی برایش پیدا کنی، لابلای خاطراتت، گوشهی دلت
که وقتی سر باز کرد از تمام اندوهش فقط سوزشی مانده باشد بی چرک و عفونت
از زخمی که مهلت تیمارش ندادهای!
اصلا آدم باید بلد باشد به شیوهی خودش، شبیه خودش، عزاداری کند!
پ.ن: سوبان
حکایت این روزهای من
حرف که می ماند، حل نمی شود، جذب نمی شود. میان هزار دلاشوب و تردید، هم
می خورد. می شود معجونی که حتی وقتی می خندی، غل می زند درونت. می شود
معجونی از درد و بغض و آشوب و همانطور می ماند و غل می زند ته وجودت. روزی
می رسد که دیگر فراموشت شده حرف دلت چه بود اما می دانی یک چیزی توی دلت
مانده؛ تیزاب. هی وقتی با خودت تنها می نشینی، هی وقتی همه چیز سخت تر و
سخت تر می شود، هی وقتی دلتنگی، سردرگمی…دلت را ریش می کند
حرف را که دانه دانه، می گذارید کنج دلتان، آرامش را دیگر باید به خواب
ببینید. بس که معجونش از درون، خرد خرد میخوردتان. وچقدر حرف هست که جایش
فقط همان ته توهای دل است. چقدر حرف هست که برای نگفتن است. چقدر حرف هست
که برای نگفتن هم که نباشد، نمی توان گفت؛ نمی توان گفت و از مهلکه جان
سالم به در برد. بس که خانه ویران کن است. بس که نفس گیر است. نمی توان
گفت و آرام شد. از آن حرف هایی دم می زنم که نمی خواهی هیچوقت خدا باورشان
کنی، از آنها که می ترسی توی دلت هم برای خودت بگویی. که مبادا درست
باشند، مبادا باورشان کنی. همین است که ترجیح می دهی تلنبارش کنی تا بشود
همان معجون. بشود همان تیزاب. بشود همان خوره .
حرف که می ماند، یعنی دیگر تمام ...
پ.ن: وبلاگ پلان اول
برای نسل ترحمانگیز شما، هیچچیز به اندازهی همین لغت "تهوع آور" که بکار بردید تکراری نیست. حتی در انشاهای کلاس چهارم و پنجم هم بچهها مینویسند: "زندگی، تهوع آور است". با این وجود من تکرار آن را رد نمیکنم. خوردن هم یک کار تکراریست؛ اما تا وقتی به غذا احتیاج دارید چارهای ندارید جز اینکه خوردن را تکرار کنید. صبح، ظهر وشب. کسانی که واقعا از تکرار بیزارند، آنهایی هستند که تجربههای خودکشی را تکرار میکنند؛ و آنها که از مکرر گفته شدن حقیقت متنفرند، از این میترسند که حقیقت، واقعیت پیدا کند. سکوت، آقای من! فراموشی میآورد.
گفتگوی من و غریبهی صبحگاهی/ نادر ابراهیمی
پ.ن: قوزک پای چپ یک زرّافهی ایدهآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخاردای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم
نگاهش مکن؛ شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی.
تیتر رسانه های دنیا را میخواندم درباره اخراج کریمی ... آبرویمان چه آسان میرود در این دنیای کوچک وقتی تیتر میزنند :
پ.ن: شانزده زندانی بند 240 زندانِ اوین پس از شانزده روز اعتصاب غذای خود را شکستند. مبارک است ...
بیخودی هی گوگل ریدر رو بالا پایین می کنم تا شاید چراغ یکی از وبلاگ های اصفهانی رو روشن ببینم. آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، بازم هیچکدوم از این اصفهانیا بلاگشونو به روز نمی کنن ...
یه دوست اصفهانی می گفت: آدم نباید کار مفتی انجام بده .
دل آدمی برای نوشتن بهانه می خواهد و برای ننوشتن بهانه ها ... در این میان سكوت تنها واژه ایست كه تو را و بودنت را انكار نمی كند ...
دلم می خواد اینجا کلی از حرفامو بنویسم بدون اینکه نگران باشم کسی ازم غلط دستوری و نگارشی بگیره و یکی همش داد بزنه ادیتش کن ... بدون اینکه نگران باشم به کسی بربخوره یا نخوره ...
بدون حاشیه رفتن و بیخودی توی بیراهه زدن، حرفی رو که دلم می خواد بنویسمو دنبال کلمه های بزرگ و قشنگ نگردم.
بدون اینکه کسی بتونه بم بگه ننویس یا بنویس، بگو یا نگو ...
بدون اینکه عقیدم با نوشته ام و نوشته ام با عقیده ام در تضاد باشه ...
اما مدت هاست که دارم تلاش می کنم و نمی دونم چرا نمی تونم. امروز به این نتیجه رسیدم که شاید همه این نتونستن ها توی جمله ای خلاصه بشه که نیدین گوردیمر، نویسنده آفریقایی می گه:
" سانسور هرگز برای آن ها که تجربه اش کرده اند تمام نمی شود. داغ ننگی است که بر تخیل آن که دچارش بوده باقی می ماند، همیشه. "
من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم
یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست
خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! اما گمان نکنید به نوشته شدنام بر این
صفحه ناصاف سرزمینم پشیمانام. نه! نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای
همین خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه
می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ پس گردن بالا بگیرید که من
تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش
روست.
پ.ن: متن زیبای پیش رو، به سفارش یک شخص سانسور شده و البته نمی دونم نویسنده متن چه کسی است.
تنها بود و در بیرون خانه، صدای بارون می آمد. از فراز آسمان خیس، چشم های دشمنان دیرین، پرده شب را می درید و به او خیره شده بود.
اندیشید: "می توانم چشم هایشان را ببینم؛ ولی آنها هم حتما چشم های ما را می بینند" و با قامتی کشیده، پشت پنجره ایستاد و به اعماق تاریکی خیره شد.
يك كتاب ، يك صفحه :
زدکا گفت : می خواهم داستانی برايت بگويم . يک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر يک پادشاهی را نابود کند ، يک معجون جادويی در چاهی ريخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشيدند . هرکس از آن آب می نوشيد ، ديوانه می شد . صبح روز بعد ،همه مردم از آن آب نوشيدند و همه ديوانه شدند ، به جز خود شاه و خانوادش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند .شاه نگران شد و سعی کرد با صدور يک سلسله فرمان برای حفظ امنيت ملی و سلامتی عمومی ، مردم را مهار کند . اما پليس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصميم های پادشاه احمقانه است ، و تصميم گرفتند هيچ توجهی به آنها نکنند .
وقتی ساکنان آن سرزمين فرمان ها را شنيدند ، مطمئن شدند که پادشاه ديوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گيری کند .
پادشاه ، با نوميدی تصميم گرفت از تخت کناره گيری کند ، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت : « بيا برويم از همان چاه عمومی بنوشيم . بعد ما هم مثله آنها ديوانه می شويم . » و همين کار را هم کردند : پادشاه و ملکه از چاه ديوانگی نوشيدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زير دست هاشان بلافاصله توبه کردند ؛ حالا كه شاه داشت اين اندازه خردمندانه سخن می گفت ، چرا نبايد بگذارند بر كشور حكومت كند ؟
آن كشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد ، هرچند رفتار ساكنانش بسيار متفاوت با كشور های همسايه بود اما پادشاه توانست تا آخرين روزهای عمرش بر آن كشور حكومت كند .

پ.ن: لعنت به این فیس بوک که آدم رو از کار و زندگی میندازه ...