زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار
ما فرزندان میانه ی تاریخیم.بی هیچ هدف و جایگاهی،بی هیچ جنگ بزرگی...
حرف که می ماند، حل نمی شود، جذب نمی شود. میان هزار دلاشوب و تردید، هم
می خورد. می شود معجونی که حتی وقتی می خندی، غل می زند درونت. می شود
معجونی از درد و بغض و آشوب و همانطور می ماند و غل می زند ته وجودت. روزی
می رسد که دیگر فراموشت شده حرف دلت چه بود اما می دانی یک چیزی توی دلت
مانده؛ تیزاب. هی وقتی با خودت تنها می نشینی، هی وقتی همه چیز سخت تر و
سخت تر می شود، هی وقتی دلتنگی، سردرگمی…دلت را ریش می کند پ.ن: وبلاگ پلان اول برای نسل ترحمانگیز شما، هیچچیز به اندازهی همین
لغت "تهوع آور" که بکار بردید تکراری نیست. حتی در انشاهای کلاس چهارم و
پنجم هم بچهها مینویسند: "زندگی، تهوع آور است". با این وجود من تکرار
آن را رد نمیکنم. خوردن هم یک کار تکراریست؛ اما تا وقتی به غذا احتیاج دارید چارهای
ندارید جز اینکه خوردن را تکرار کنید. صبح، ظهر وشب. کسانی که واقعا از تکرار بیزارند،
آنهایی هستند که تجربههای خودکشی را تکرار میکنند؛ و آنها که از مکرر گفته شدن
حقیقت متنفرند، از این میترسند که حقیقت، واقعیت پیدا کند. سکوت، آقای من! فراموشی
میآورد. گفتگوی من و غریبهی صبحگاهی/ نادر ابراهیمی ای مالک!
تیتر رسانه های دنیا را میخواندم درباره اخراج کریمی ... آبرویمان چه
آسان میرود در این دنیای کوچک وقتی تیتر میزنند : پ.ن: شانزده زندانی بند 240 زندانِ اوین پس
از شانزده روز اعتصاب غذای خود را شکستند. مبارک
است ... بیخودی هی گوگل ریدر رو بالا پایین می کنم تا شاید چراغ یکی از وبلاگ های اصفهانی رو روشن ببینم. آسمون به زمین بیاد و زمین به آسمون بره، بازم هیچکدوم از این اصفهانیا بلاگشونو به روز نمی کنن ... یه دوست اصفهانی می گفت: آدم نباید کار مفتی انجام بده .
پ.ن : با خوك كشتي نگير ، چراكه
تو لجن مال مي شوي ولي او لذت مي برد. چرچيل دل آدمی برای نوشتن بهانه می خواهد و برای ننوشتن بهانه ها ... در این میان سكوت تنها واژه ایست كه تو را و بودنت را انكار نمی كند ... دلم می خواد اینجا کلی از حرفامو بنویسم بدون اینکه نگران باشم کسی ازم غلط دستوری و نگارشی بگیره و یکی همش داد بزنه ادیتش کن ... بدون اینکه نگران باشم به کسی بربخوره یا نخوره ... بدون حاشیه رفتن و بیخودی توی بیراهه زدن، حرفی رو که دلم می خواد بنویسمو دنبال کلمه های بزرگ و قشنگ نگردم. بدون اینکه کسی بتونه بم بگه ننویس یا بنویس، بگو یا نگو ... بدون اینکه عقیدم با نوشته ام و نوشته ام با عقیده ام در تضاد باشه ... اما مدت هاست که دارم تلاش می کنم و نمی دونم چرا نمی تونم. امروز به این نتیجه رسیدم که شاید همه این نتونستن ها توی جمله ای خلاصه بشه که نیدین گوردیمر، نویسنده آفریقایی می گه: " سانسور هرگز برای آن ها که تجربه اش کرده اند تمام نمی شود. داغ ننگی است که بر تخیل آن که دچارش بوده باقی می ماند، همیشه. " من
تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم یک دشت پر از اسب رمیده پیش
روست پ.ن: متن زیبای پیش رو، به سفارش یک شخص سانسور شده و البته نمی دونم نویسنده متن چه کسی است. تنها بود و در بیرون خانه، صدای بارون می آمد. از فراز آسمان خیس، چشم های دشمنان دیرین، پرده شب را می درید و به او خیره شده بود. اندیشید: "می توانم چشم هایشان را ببینم؛ ولی آنها هم حتما چشم های ما را می بینند" و با قامتی کشیده، پشت پنجره ایستاد و به اعماق تاریکی خیره شد. يك كتاب ، يك صفحه : زدکا گفت : می خواهم داستانی برايت بگويم . يک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر يک پادشاهی را نابود کند ، يک معجون جادويی در چاهی ريخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشيدند . هرکس از آن آب می نوشيد ، ديوانه می شد . صبح روز بعد ،همه مردم از آن آب نوشيدند و همه ديوانه شدند ، به جز خود شاه و خانوادش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند .شاه نگران شد و سعی کرد با صدور يک سلسله فرمان برای حفظ امنيت ملی و سلامتی عمومی ، مردم را مهار کند . اما پليس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصميم های پادشاه احمقانه است ، و تصميم گرفتند هيچ توجهی به آنها نکنند . وقتی ساکنان آن سرزمين فرمان ها را شنيدند ، مطمئن شدند که پادشاه ديوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گيری کند . پادشاه ، با نوميدی تصميم گرفت از تخت کناره گيری کند ، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت : « بيا برويم از همان چاه عمومی بنوشيم . بعد ما هم مثله آنها ديوانه می شويم . » و همين کار را هم کردند : پادشاه و ملکه از چاه ديوانگی نوشيدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زير دست هاشان بلافاصله توبه کردند ؛ حالا كه شاه داشت اين اندازه خردمندانه سخن می گفت ، چرا نبايد بگذارند بر كشور حكومت كند ؟ آن كشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد ، هرچند رفتار ساكنانش بسيار متفاوت با كشور های همسايه بود اما پادشاه توانست تا آخرين روزهای عمرش بر آن كشور حكومت كند . پ.ن: لعنت به این فیس بوک که آدم رو از کار و زندگی میندازه ... ... فریاد یه درصد دیشب بهم می گفت : بعضی صحنه ها رو که می بینم یا توی بعضی موقعیت ها که قرار می گیرم از خودم و بودنم بدم میاد و به خودم می گم چه زندگی سگی و مسخره ایه که گاهی انسان توی نعمت به اندازه یه کارتون خواب احساس بدبختی می کنه ... ۱) توی هفته گذشته جلسه تودیع و معارفه رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اصفهان بود. سرهنگ صفوی، رییس پلیس راهنمایی رانندگی اصفهان رو دیدم که اومد داخل سالن و رفت صندلی ردیف اول نشست. ۲) دیروز رفته بودیم روستای (...) واسه بازدید از یه اثر تاریخی. توی باغات که گشت می زدیم، یکی از زن های روستا مارو دعوت کرد بریم توی باغشون ... فقط من رفتم. کمی انگور تعارف کرد و یه لیوان چایی آتیشی ... واقعا خوشمزه بود بعد تشکر کردم و خواستم بیام بیرون. پرسید شما خبرنگارید؟ گفتم: آره . گفت: می شه خواهش کنم یه دست خطی واسه یادگاری یا امضا بهم بدین؟ ۳) آقای شهردار یه سوال : ما که عمدی بودن انحراف رو توسط سوم شخص غایب قبول نداریم اما چرا باید انقدر نظارت شما ضعیف بوده باشه که تا ۴۰ متر این انحراف عمدی پیش بره؟ مهندسین مقیم (بخش نظارت کارفرما) چیکار می کردن این همه مدت ؟ ۴) شهردار اصفهان با بیان اینکه اکنون در حال بررسی علت تعمد هستیم خاطرنشان ساخت: «برخی از مطبوعات در این راستا دست به شایعه پراکنی زدند و از ضربه زدن دستگاه TBM به پایه سی وسه پل خبر دادند در حالی که طبق مستندات موجود اکنون فاصله از پایه پل در نقطه شروع انحراف ۴۲ متر و ۲۶ سانتیمتر و این فاصله در نقطه میانی انحراف ۴۵ متر و ۷۷سانتیمتر و در نقطه پایانی نیز ۷۱متر است.» آقای شهردار یعنی تونل مترو به سمت غرب انحراف پیدا کرده ؟ چقدر ناامید کننده ای واسه خودت وقتی کلی اطلاعات از یه سوژه تاپ روز دستته اما حوصله کار کردنشو نداری ... چقدر ناامید کننده ای واسه خودت وقتی صبح در حالی که هیچ اتفاقی نیفتاده عصبی از خواب پا می شی و با همه دعوا می کنی ... چقدر ناامید کننده ای واسه خودت وقتی می بینی که هیچ کدوم از پروکسی هات کار نمی کنن و توی ۴ تا سایت (...) گیر افتادی و راه فرار نداری ... چقدر ناامید کنندم من واسه خودم ... روزهای مهد کودک یادت هست؟ شب ها که ما خواب بودیم آقا پلیسه بیدار بود. حالا که بزرگتر شده ایم و دانشجو؛شب ها که خواب هستیم آقا پلیسه بیدار است و به خوابگاه ما حمله می کند. یا محمد ! صورت برنگیر از من محمد بگذار تا برایت بگویم که دیشب خداوندگار روح مرا در خواب تا به کجا برد، به شهری رفتم که در آن بهترین هنرهای عالم هستی جای گرفته بود و با شکوه ترین بناها در آن به افتخار نشسته بودند ... مسجدی دیدم پر عظمت و ابهتی که در نماز مرا به الله اکبر وامی داشت، نمی دانم اما بدان نصفی از جهان می گفتند و به حق یا محمد ! نیمی از زیبایی های جهان بود، یا محمد ، نمی دانی چه دیدم ، معجزه ات را ... باورت می شود؟ باور من که نمی شود ... قرآنت تا بدان جا رفته بود در پس آن همه سال های سیاه جنگ و کشتار هایی که گفته ای تاریخ بی شک شاهدش خواهد بود ... آری دیدم ... معجزه ات، قرآن را بر روی طاقچه های پر خاک خانه ها و نوشته شده بر بالای ساختمان هایی که در آنان فساد حکم می راند ... آری یا محمد ! به دیدگان خود شک کردم اما دیدم معجزه ات را با زیباترین خطوط بر روی نرم ترین و براق ترین پوست ها نوشته و آن را در جعبه هایی گذاشته ... در حصار ... بر روی طبقاتی در خانه های شاهان بی تاج و حکمرانان بی شمشیر ... آری محمد ! صبر پیشه خود ساز تا بگویم از برایت که دیشب در جهنم ترین بهشت پاگذاشتم ... بگذار تا بگویم که قرآنت را عمروعاص بر سر نیزه نکرد بلکه آنانی قرآن را به صلابه خواهند کشید که بر آن برای نان شب قسم می خورند و شب هنگام در بستر گناه، خاک بر آن می نشانند ... آری به چشم دیدم که چگونه پر ریا و تظاهر بر گردن آویختنش و به استدلال آیه های روشنش، روزرا بر رعیتان شب می کنند ... بگذار محمد ! چشم از اشک پاک کن که به خدای واحد تنم زخم خورده شبهای تاریخی است که در یک شب آن را دیدم و از خون تنم پوشیده شد ... شگفتا محمد ! قرآن به آتش کشیده مظلومی را دیدم که در میان خطوط نستعلیق و جلد های زرین بر جعبه ای قرارش داده بودند که از شعله های آتش زمینی حفظش کنند و دریغ که تنهایی آتشش زده بود پیشتر از این ... نه ! یا محمد صورت بر نگیر از من ... بگذار تا اشکت را روان بر گونه هایت ببینم ... بگذار تا به ابد بسوزم از این شعله هایی که بر معجزه ات ، بر کلام خداوندگار واحد خواهند زد مردمان هزاره سوم تاریخ ... این مردمان مومن که ایمان را بازیچه دستان زمینی خود می کنند و دم می زنند مدام از ماتم غم مرگ پسران و یارانت و سلام و صلوات بر تو از لبانشان رخت بر نمی چیند یا محمد ... یا محمد ! ... صورت برنگیر از من ... راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند! اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟ می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته! ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته" هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش.. صحنه پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا! حمله خفاشان !! جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟ يك كتاب ، يك صفحه : زدکا گفت : می خواهم داستانی برايت بگويم . يک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر يک پادشاهی را نابود کند ، يک معجون جادويی در چاهی ريخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشيدند . هرکس از آن آب می نوشيد ، ديوانه می شد . صبح روز بعد ،همه مردم از آن آب نوشيدند و همه ديوانه شدند ، به جز خود شاه و خانوادش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند .شاه نگران شد و سعی کرد با صدور يک سلسله فرمان برای حفظ امنيت ملی و سلامتی عمومی ، مردم را مهار کند . اما پليس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصميم های پادشاه احمقانه است ، و تصميم گرفتند هيچ توجهی به آنها نکنند . وقتی ساکنان آن سرزمين فرمان ها را شنيدند ، مطمئن شدند که پادشاه ديوانه شده و فرمان های نا معقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گيری کند . پادشاه ، با نوميدی تصميم گرفت از تخت کناره گيری کند ، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت : « بيا برويم از همان چاه عمومی بنوشيم . بعد ما هم مثله آنها ديوانه می شويم . » و همين کار را هم کردند : پادشاه و ملکه از چاه ديوانگی نوشيدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زير دست هاشان بلافاصله توبه کردند ؛ حالا كه شاه داشت اين اندازه خردمندانه سخن می گفت ، چرا نبايد بگذارند بر كشور حكومت كند ؟ آن كشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد ، هرچند رفتار ساكنانش بسيار متفاوت با كشور های همسايه بود اما پادشاه توانست تا آخرين روزهای عمرش بر آن كشور حكومت كند . آقا بردیم . آقا ترکوندیم این سپاهانیارو . آقا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااینه . پرسپولیه ... مبارک . نوش جون هرچی قرمزه ... با این همه ادعاشون،تازه با ۲ تا هم دوپیبنگی و ۹ تا کارته زرد و کلی خطا ..... بازم حریفمون نشدن ... پرسپولیس قهرمانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه این هم اس ام اس یه خبرنگار ورزشی توپ که همین الان رسید: یه اصفهانی قهرمانی رو از اصفهان گرفت،قهرمانی غرور آفرین پرسپولیس رو به همه قرمزای عزیز تبریک می گم
به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامی آغاز به مردن ميكنی به آرامي آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی در حال حاظر پل شهرستان استان اصفهان در محل نمایشگاه های دائمی میزبان یه عالمه خبرنگاره غیر حرفه ای و مثلا حرفه ایه ... با هرکدوم از دوستان که صحبت می کنم میگن سالن ما خیلی بی روح و خشکه و سالن بچه های غیر حرفه ای خیلی پرشور و انرژیه. جالبه.روز اول مدیر کل راه و ترابری اصفهان توی نمایشگاه کنفرانس مطبوعاتی گذاشت.همه خبرنگارای نشریات غیر حرفه ای ریخته بودن سرش و یه سوال بسیار جالب،کاری کرد که خیلی از بچه های بخش مثلا حرفه ای کنفرانس رو ترک کنن.حدس بزنید چی بود ؟ سوال : ببخشید به نظر شما شباهت جاده و قلم چیست ؟ خب بابا بچه حق داشت اینو بپرسه،تویی که بی هیچ بهونه و ربط به اداره و شغلت میای توی این جلسه کنفرانس می ذاری خب حالا وایسا جواب بده دیگه ... آقای ... داشت از جاده ابریشم و اتفاقات اون و دانش و قلم می گفت که از جلسه خروج کردم.اومدم توی غرفه خبرگزاری و از یکی از بچه ها همین سوالو پرسیدم.می دونی چی گفت؟گفت هر دوتاش دهن آدمو سرویس می کنه ... فکر کنم این آقا یه جورایی ... آره ... حالا ... دیروز محسن دادخواه عضو کانون دفاع از حقوق بشر اومده بود نمایشگاه و توی یکی از غرفه ها نشسته بود،از زمین و هوا خبرنگار ریخته بود توی غرفه،بعد از ۱۰ دقه صدای اعتراض بلند شد و جویا که شدیم گفتن مسئول حراست نمایشگاه اومده و گفته بیخود کردین بدون هماهنگی ما کنفرانس مطبوعاتی گذاشتید و خبرنگارا رو از غرفه بیرون کرده ... یه جورایی دلم به حال خودمون سوخت.توی نمایشگاه مطبوعاتمون هم آزادی وجود نداره ... . و اتفاق بعدی این که گفتن امروز شیرین عبادی میاد و حراست گفت غلط ... (سانسور) راستی یادم رفت از غرفه عکاس حوادث بگم.یییییییییییییییییه عالمه عکس وحشتناک باحال.روز اول پس از رویت تمامی عکسها به دقت،احساس کردم نمی تونم روی پام وایسم گفتم من میرم غرفه بغلیو زود میام.داشتم غش می کردم. خبرگزاری دانش آموزی(پانا) رو می شناسید؟جای خوبیه واسه دانش آموزای علاقه مند به خبرکاری !!! شنیدم از پاناییا که وقتی آقای مسئول خانه مطبوعات اصفهان داشته از غرفه بازدید می کرده آقای عضو کانون حقوق بشر وارد غرفه می شه و پاناییا که به رسم ادب میرن جلو و تحویلش می گیرن،آقای خانه مطبوعاتیه قهر می کنه و میره بیرون و دیگه هرچی این بچه ها معذرت خواهی می کنن و التماس که بیاین دوباره غرفمون آقا قهره قهر ... به نظرت این حس حقارت از کجا سرچشمه می گیره ؟ روز آخر حتما بلاگ عکسم رو با پیک های نمایشگاه به روز می کنم. همین. اینم مشقای یه دانشجوی خبرکار که هرچی مسئول غرفه فارس می گفت مو به مو می نوشت متاسفم که حوصله آپ کردن ندارم ... گاهی یه تکست رو چند بار می نویسم و بعد خیلی ریلکس پاکش می کنم.بعد از توی بخش مدیریت خروج می کنم و می رم سر بقیه کارام ... مثه خیلی از اس ام اس ها و تلفن ها. کسی یکم انگیزه اضافی نداره بم بده ؟ هیچ کس قصد نداره انگیزه من بشه ؟ روزی یک تیم قایقرانی در ایران بود. تیم ایران و ژاپن برای برگزاری مسابقات سالیانه به توافق رسیدند.هر تیم شامل هشت نفر بود. هردو تیم برای رسیدن به بهترین نتیجه بشدت تلاش کرده بودند.در روز مسابقه،هر دو تیم در شرایط مساوی مسابقه را شروع کردند و تیم ژاپن با اختلاف یک مایل برنده شد. حال و هوای تیم ایران خیلی سرد و بهت زذه بود.مدیریت ارشد تصمیم گرفت برنده مسابقات سال آینده باشد.به همین دلیل یک تیم تحلیل گر برای بررسی اوضاع و ارایه راهکار و راه حل مناسب به خدمت گرفت. بعد از تحلیل های مختلف تیم تحلیل گر کشف کرد که ژاپنی ها هفت پاروزن و یک کاپیتان داشته اند. در حالیکه تیم یران یک پاروزن و هفت کاپیتان داشته است. با رسیدن به این نتیجه حیاتی مدیریت رویکرد حکیمانه دیگری را پیش گرفت: آنها تیم مشاوری را برای ساختاردهی مجدد تیم ایران به خدمت گرفتند. بعد از چند ماه تیم مشاوران به این نتیجه رسیدند که تیم ایران دارای کاپیتان های زیاد و پاروزن های کم بوده است. بر اساس این تحلیل یک راه حل نیز ارائه شد."ساختار تیم ایران" باید تغییر کند. در نتیجه باید چهار کاپیتان توی تیم داشته باشیم که توسط دو مدیر هدایت شوند.ضمنا به یک مدیر ارشد و یک پاروزن هم نیاز است.همچنین پیشنهاد شد که محیط کار پاروزن تیم تغییر کرده و به یک محیط رقابتی تبدیل شود. سال ژاپنی ها با اختلاف دو مایل برنده شدند. تیم ایرانی بلافاصله پاروزن تیم را بدلیل عدم کفایت و عملکرد نامناسب از کار برکنار کرد. اما به مدیریت به خاطر انگیزه های زیادی که در فاز آماده سازی در تیم ایجاد کرده بود پاداش و امتیازات لازم پرداخت شد. شرکت مشاور یک تحلیل دیگر ارایه کرئ که نشان می داد: - استراتژی اتخاذ شده مناسب بوده - انگیزه لازم داده شده - اما ابزار مورد استفاده یابد بهبود پیدا کند. در حال حاضر تیم ایران در حال طراحی یک قایق جدید است. مطلبی رو که راجع به پدیده Dust و خشکسالی در اصفهان رو نوشتم گذاشتم توی بلاگ اما دیدم مطلب بلندیه و بلاگ رو زشت می کنه.برش داشتم. می خوام یه حرفیو با یه مثال بگم.مثالش واقعیه هاا !!! یکی از بستگان همکارم که مربی والیبال بوده کنار زمین بازی نشسته بود و بازی رو تماشا می کرد.یکی از بازیکن ها پس از دفع توپ،کنترلش رو از دست می ده و با دوتا آرنج خودش روی سر مربی فرود میاد.مربی که سردردش بعد از چند ساعت خوب می شه این ماجرا رو فراموش می کنه.چند ماه بعد سردرد های ناگهانی می گیره و تاری دید و ... میره دکتر.دکتر ازش می پرسه ضربه ای به سرت خورده؟می گه نه.خلاصه از این دکتر به اون دکتر.از چشم پزشک به اعصاب و روان.تا اینکه به تجویز یه دکتر می ره عکسبرداری از سرش.مشخص می شه که تمام این مشکلات از اون ضربه شروع شده و داره به جاهای باریک می کشه.خلاصه اینکه عملش می کنن و نجات پیدا می کنه. تاحالا شده یه دفعه ای ناراحت بشی و بری توی خودت؟هرکی می گه چته؟می گی نمی دونم.اگه متولد بهمن باشی هم که بهت می گن جنی شدی.بعد از چند ساعت یا چند روز نرمال می شی.خوب.اندفه فکر کن ببین کی و کجا چی دیدی یا چی شنیدی یا چی خوندی که شاید توی اون لحظه خیلی ریلکس از کنارش گذشتی،یا حتی بش خندیدی و شاید واست کوچکترین ارزشی نداشته حتی اما اون حرف یا حرکت تاثیرشو گذاشته.درسته شاید توی ضمیر ناخودآگاهت رفته و حالا به قول فروید بعد از مدتی خودش رو به صورت ادا اطوار و یا لغزش های زبانی نشون می ده. اگه آدمی مثه من باشی که خیلی دیر واکنش نشون می دی هم که دیگه وای به حالت...چون شاید گاهی هرگز نفهمی روزها ناراحتی و دلخوریت از چه جهتیه ... من که می دونم حالا میای گیر میدی که فروید این مطلب رو راجع به محدودیت های جنسی گفته و نه ... درسته اما مسئله اینه که بالاترین دلیلی که حرف فروید رو رد کرد بحث جامعه و آسیب های ناشی از نظریاتش بود اما با تمام تفاسیری که از حرفاش شد من نمی تونم به قطع ردشون کنم. به هر حال اینبار کمی فکر کن.ضرر نمی کنی. امروز اولین روز کاریم بود توی سال جدید.مثه خیلیا.صبح سردبیرم گفت چرا ۱۰ روز به عید مونده گذاشتیو رفتی؟شاکی بود.فقط گفتم به یه مسافرت نیاز داشتم. رفتم جنوب.بازدید از مناطق جنگی.با مرکز ستاد گسترش وبلاگ های دینی.واسه تفریح و خنده و مسخره بازی.تیپ فکری و ظاهریمون با بچه های اردو خیلی فرق می کرد.شبا توی پادگان تا ۴ صبح می خندیدیم و صبح ساعت ۵ بیدار باش بودیم.جو نگرفتمون اما موقع برگشتن توی ماشین احساس دلتنگی داشتم.اینجا که رسیدم تازه فهمیدم دلتنگی یعنی چی.کاری به فلسفه جنگ و پیامد ها و بعضی چیزا توی این پست ندارم.فقط اینکه خاک پاکی داشت.اونقدر که روم نمی شد با کفش اونجا قدم بذارم.خاکش صادق و بی ریا بود.خاکش دروغ نمی گفت.خاکش عاشق بود. از صبح کلی خبرای نوروزی رو پیگیری کردم.بیشتر روابط عمومیا نبودن و کسی تلفنای دفتر روسا رو جواب نمی داد.تلفنای همراه یا خاموش یا ریجکت.جالب بود. دیروز ۱۳ نحسی نه نحسی ۱۳ گرفتمون.همه مامانا با همه باباها دعوا کردن بجز ماماوبابای من.نه که بی اختلاف باشن.به زبون خودمونی آبروداری کردن.مامانم گفت جوونا پاشید و جو رو عوض کنید تا متشنج تر نشده.ما هم(غیر من)روی میز ضرب گرفتیم و ... آره.خلاصه کلاغه (استعاره از فامیل) با خوبی و خوشی به خونش رسید!!! اینم دوتا داستان قشنگ با نتیجه گیری جالب از بلاگ بهروز جوانمرد: ۱- يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم … منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن» اینم چنتا عکس از جنوب که خودم گرفتم اما با دوربین گوشی.بی کیفیت بی کیفیت : خط خطی ...
حرف را که دانه دانه، می گذارید کنج دلتان، آرامش را دیگر باید به خواب
ببینید. بس که معجونش از درون، خرد خرد میخوردتان. وچقدر حرف هست که جایش
فقط همان ته توهای دل است. چقدر حرف هست که برای نگفتن است. چقدر حرف هست
که برای نگفتن هم که نباشد، نمی توان گفت؛ نمی توان گفت و از مهلکه جان
سالم به در برد. بس که خانه ویران کن است. بس که نفس گیر است. نمی توان
گفت و آرام شد. از آن حرف هایی دم می زنم که نمی خواهی هیچوقت خدا باورشان
کنی، از آنها که می ترسی توی دلت هم برای خودت بگویی. که مبادا درست
باشند، مبادا باورشان کنی. همین است که ترجیح می دهی تلنبارش کنی تا بشود
همان معجون. بشود همان تیزاب. بشود همان خوره .
حرف که می ماند، یعنی دیگر تمام ...
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم
نگاهش مکن؛ شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی.
خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! اما گمان نکنید به نوشته شدنام بر این
صفحه ناصاف سرزمینم پشیمانام. نه! نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای
همین خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه
می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ پس گردن بالا بگیرید که من
تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش
روست.

بوی دلهره دارد
بوی مسخره ی لجن...
بهارِ دوباره ی پاییز،
آشوبِ گرمِ آسفالت های خرداد،
یک تنِ خاکستریِ خلص،
شمارشِ نعشِ جا پاهای لگد کوب،
تو گوشم فریاد
بوی دلهره دارد
زرد و زرد و زرد مژه هام
رگبارِ اشک های نقره
روی چاک چاکِ باروت
پیرهن
نوش نوشِ خلاص
تو گوشم فریاد
بوی مسخره ی لجن میده ...
پیش خودم گفتم چقدر خوب که اومده چون چند روزه واسه تکمیل گزارشم بش زنگ می زنم و جواب نمیده. رفتم جلو و خودمو معرفی کردم و سوالاتمو شروع کردم ... راجع به ورود ماشین های سنگین و تصادفات بالا توی اتوبان شهید خرازی بود.
جوابش این بود: ورود ماشین های سنگین به اتوبان ها ممنوع است و تا اونجا که پلیس می بینه به ما مربوطه و بقیشم به ما ربطی نداره.
اصلا برام قابل درک نبود که به ما مربوط نیست یعنی چه؟ سوالامو ادامه دادم.به سوال چهارم که رسیدم گفت شما از کدوم روزنامه ای؟ گفتم (...) با لحن تحقیر آمیزی گفت: تیراژتون چنتاس؟ گفتم (...) گفت: خب، ببین یکی اینا رو می تونه بپرسه که روزنامه اش مثه روزنامه همشهری بالاترین تیراژ رو داشته باشه ...
بعد گفت البته من روزنامه شما رو می شناسمو با میدرمسئولتون آقای (...) آشناااااییم ... ![]()
نگاش کردم و گفتم: خبرنگارا اونقدرام که فکر می کنی آدمای مهمی نیستند ... ![]()
![]()
![]()

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب !!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده... پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده! می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس! من دگر خسته شدم
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب من دگر خسته ام از این تب و تاب . تو بیا و بنویس
![]()
![]()
![]()
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر ميكنند،
دوری كنی . .. .،
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
-امروز زندگی را آغاز كن!امروز مخاطره كن!امروز كاری كن!نگذار كه به آرامی بميری!شادی را فراموش نكن!
![]()
![]()
نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.
۲- يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»
نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدی. 
| Design By : Night Melody |



