امروز اولین روز کاریم بود توی سال جدید.مثه خیلیا.صبح سردبیرم گفت چرا ۱۰ روز به عید مونده گذاشتیو رفتی؟شاکی بود.فقط گفتم به یه مسافرت نیاز داشتم.
رفتم جنوب.بازدید از مناطق جنگی.با مرکز ستاد گسترش وبلاگ های دینی.واسه تفریح و خنده و مسخره بازی.تیپ فکری و ظاهریمون با بچه های اردو خیلی فرق می کرد.شبا توی پادگان تا ۴ صبح می خندیدیم و صبح ساعت ۵ بیدار باش بودیم.جو نگرفتمون اما موقع برگشتن توی ماشین احساس دلتنگی داشتم.اینجا که رسیدم تازه فهمیدم دلتنگی یعنی چی.کاری به فلسفه جنگ و پیامد ها و بعضی چیزا توی این پست ندارم.فقط اینکه خاک پاکی داشت.اونقدر که روم نمی شد با کفش اونجا قدم بذارم.خاکش صادق و بی ریا بود.خاکش دروغ نمی گفت.خاکش عاشق بود.
از صبح کلی خبرای نوروزی رو پیگیری کردم.بیشتر روابط عمومیا نبودن و کسی تلفنای دفتر روسا رو جواب نمی داد.تلفنای همراه یا خاموش یا ریجکت.جالب بود.
دیروز ۱۳ نحسی نه نحسی ۱۳ گرفتمون.همه مامانا با همه باباها دعوا کردن بجز ماماوبابای من.نه که بی اختلاف باشن.به زبون خودمونی آبروداری کردن.مامانم گفت جوونا پاشید و جو رو عوض کنید تا متشنج تر نشده.ما هم(غیر من)روی میز ضرب گرفتیم و ... آره.خلاصه کلاغه (استعاره از فامیل) با خوبی و خوشی به خونش رسید!!!
اینم دوتا داستان قشنگ با نتیجه گیری جالب از بلاگ بهروز جوانمرد:
۱- يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم … منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»
نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.
۲- يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»
نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدی.
اینم چنتا عکس از جنوب که خودم گرفتم اما با دوربین گوشی.بی کیفیت بی کیفیت :
خط خطی ...

