تبليغاتX
زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار - میزهای خالی

زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار

ما فرزندان میانه ی تاریخیم.بی هیچ هدف و جایگاهی،بی هیچ جنگ بزرگی...

میزهای خالی



 دلم گرفت  وقتی این مطلب رو خوندم اما تو می تونی بخونیو بخندی و بگی برو بابا. درسته! چون تو تازه اومدی پشت این میز


مطبوعاتی‌های از نوع مستقل یکی‌یکی می‌روند؛ یا از مرز یا از پشت میزهاشان

  

تقسیم غنایم، پیامد هر جنگی است؛ اما اینجا چرا جنگ نشده همه چیز تقسیم شد؟ چرا از گلوی آن‌هایی که در جنگ کاره‌ای نبودند، کشیدند بیرون و دادند به این‌هایی که مثلاً مثلآن‌ها بودند؟ اگر آتش خشک و تر را با هم می‌سوزاند؛ چرا آن‌ها سوختند و این‌ها صدرنشین شدند؟

آن‌ها را کسی خوش ندارد. حدیث امروزشان نیست. از ابتدا سر ناسازگاری بود با آن‌ها. حرف‌شان نه که پیش نمی‌رود، که به گوش هم نمی‌رسد. انگار میخ آهنین است. این‌ها اما عزیزتر بوده‌اند. شاید نزدیک‌ترند به سنبه و چکش. آن‌ها اما مرغ عزا و عروسی‌اند. می‌خواهد عزای خودشان باشد یا عروسی‌شان.

آن‌ها و این‌ها هر دو می‌نوشتند. یکی مدعی حق بود دیگری مدافع حقوق. یکی آزادی را در چهارچوب خود تعریف می‌کرد و دیگری مدافع بی‌بند و تبصره آزادی بود. این که مدعی بود، همیشه تکیه می‌زد و با سینه ستبر می‌نشست. آن که مدافع بود اما، همیشه پوست خربزه‌ای زیر پایش می‌انداختند.        

آن‌ها و این‌ها رقیب هم بودند. یکی مستقل و یکی وابسته. یکی می‌گفتند و چندتایی می‌شنیدند. اما این بگو و بشنو تا ساعتی بود در خرداد. بعد از آن، آن‌ها رفتند (قانونی و غیر قانونی) اگر هم ماندند؛ یا کنج خانه‌اند یا برده شدند به اتاق‌هایی تک نفره یا چند نفره یا از کار بی‌کار شدند. این‌ها اما انگار که باکتری در حال تقسیم‌اند. هر یکی دو تا شد. کپی برابر اصل هم اگر نبود یا کمی غلظتش بیشتر بود یا کمتر؛ اما از جنس این‌ها.

وقتی “آن‌ها” نباشند

این‌ها و آن‌ها حدیث همه رفته‌ها و مانده‌ها است و کمی آن سوتر قصه فردای همین کلمات که بیرون می‌ریزند و به چشم می‌آیند. کلماتی که روزی به دل می‌نشست، اما امروز رسوا می‌شوند به هزاران ترفند.

مطبوعاتی‌ها از نوع مستقل یکی‌یکی می‌روند. یا از مرز یا از پشت میز. به اختیار یا جبری. که اختیارش هم اجباری و از سر ناچاری است. نبودشان شاید خوش‌خوشان باشد برای این‌ها؛ اما وای بر آن روز که این لحظه‌های کوتاه برود.

آن‌ها که نباشند، فقط یک چشم می‌بیند. تکثر معنا ندارد دیگر. تاریخ و وقایع از یک چشم نوشته می‌شود. تاریخ یک چشمی که دیگر خواندن ندارد. یا قلب شده یا حذف. یکی هر سال میلیاردی برای توپ و تفنگش پول گرفته و آخر رای ممتنع داده در شورا؛ هیچ کس صدایش در نمی‌آید که نکند ترکی بردارد آن نازک دل. از جیب ملت رفته؛ اما این‌ها از آن روی که همه یک دست هستند و نفسشان به جیب دیگری است، سکوت را واجب‌تر می‌دانند. که اگر جز این کنند، بند می‌آوردند نفسشان را.

وقتی قرار است فقط این‌ها ببینند، دیگر چه فرق دارد فارس ببیند یا کیهان؟ ایلنا و ایسنا هم اگر با چشم آنها نبینند، دست بر روی چشم می‌گذارند تا بهتر نبینند.

آن‌ها وقتی نباشند باید گوش‌ها و چشم‌هایی را اینجا اجاره کنند. به هزار در بزنند تا یکی راست بیرون بیاورند و آن را با هزار دست و دل لرزان بنویسند. برای همین گاهی مه آلود می‌شود قصه‌هایشان. گاهی هم کمی دیر.اما؛ آن‌ها که نباشند؛ این‌ها به جای یک رقیب هزار رقیب دارند. انگار آن‌ها ریشخند کرده باشندشان. یک کورخوانده‌اید هم رویش. بی‌کار که نمی‌مانند در آن سوی یا همین گوشه و کنارها. آن وقت است که این می‌گوید بسیج شهیدی، آن کاشف به عمل می‌آورد که سراپا تحریف است و دروغ. این‌می‌گوید قهرمان ملی، آن رسوا می‌کند که میلیاردی برای فروختن همین ملت پول گرفته است. این‌ خبر می‌دهد که خودکفا شدیم و از … تا … را تولید می‌کنیم، آن‌ خبر می‌دهد که واردات از ۱۰۰ درصد رشد هم بالا زده. آخرش هم هر دو بی‌رنگ می‌شوند. حکم ریسمان سیاه و سفید را پیدا می‌کنند برای آنها که چندین و چندباره این‌چنین کلاه از سرشان برداشته شده. فردا؛ اما نه خیلی دور. آن‌ها که میز و صفحه‌شان را به جبر گرفته‌اند، وقتی می‌نویسند، از این همه تنهایی و نارفیقی، تلخ‌تر‌ می‌نویسند. 

وقتی فقط “این‌ها” هستند

این‌ها اما بی‌شمار نیستند. جای آن‌ها را با ضرب و زور باید پر کنند. همان دستگاه کپی و شبیه سازی می‌شود داستان. چنان وقت تنگ و فرصت کم است برای پر کردن که چشم بر هم می‌زنی می‌بینی فرق کسره و همزه را نمی‌دانسته؛ حالا مفسر شده است. دست چپ را از روی جای بند ساعت می‌شناخته؛ اما اکنون سکاندار گروهی است. آن هم جمعی کاربلد که از بد روزگار کارنامه‌شان سیاه شده با نام‌هایی که هی موقت بسته شدند و همان جور ماندند؛ مباهات دیروزش به خجالت تبدیل شده امروز و چشم غره و بی‌کاری سهمش است. یکی نیست بگوید حاکم اگر غضب می‌کند و حکم، چوب دارد؛ تو رقیب چه داری جز دانستن گذشته‌ای که امروز انگ و ننگ شده؛ اما به چشم انصاف همه افتخار است و کاردانی. نیش‌ات برای چیست؟

وقتی‌ این‌ها هستند و تنور نان به نرخ روز داغ، قلم بر زمین هم بیافتد سکاندار نابلد پای هم رویش می‌گذارد بی‌آن که دلش بلرزد. برای او توتم نیست. ارزان هم می‌فروشد اگر مشتری خوب باشد و سفره کمی تهی و کم رنگ. همان قلم را چنان می‌چرخاند که قصه قورباغه و فولکس هزار بار تکرار شود. زیر هر رنگ و پرچمی هم سینه می‌زند.

این‌ها از برای مصلحت قلم می‌چرخانند چنان که پدرش هزار بار هم بگوید دروغ است، این سوی جایی ندارد تکذیبش. برای همین گاهی به جای بوی سرب از کاغذها بوی پلشتی می‌آید. بس که تنها به دنبال وصل‌اند و حرف‌هایشان رنگ واقعیت ندارد. اما فرق که نمی‌کند آنو این همه یک نام دارند. خبرنگارند و روزنامه‌نگار. نوشته‌هایش را که یکی‌یکی بیرون نمی‌کشد هرکس. برای همین است که خیلی‌ها عطای نداشته‌اش را به حفظ آبرو بخشیده‌اند و کسبی دیگر برپا کرده‌اند. یا عزم سفر؛ آن سوی اگر هیچ نباشد زهر کین خودی دیگر نیست.

“فردایی با آن‌ها و این‌هایی دیگر”

وقتی فقط این‌ها هستند چنان می‌شود که آن که ۱۰ سال می‌نوشته، حال باید دستخوش دهد برای هر صفحه که می‌نویسد. وقتی فقط این‌ها هستند او که تا دیروز سرگروه بوده، امروز حاضر است برای آن که نامش همچنان بماند، باج هم بدهد. دلالی‌ را همین‌ها آوردند که از هر ۱۰۰ هزار تومان ۷۰ درصد را به جیب بریزند و بهره ازآن‌هایی ببرند که مانده‌اند و جز مدارا چاره‌ای ندارند. دیگر نوشتن به شوخی تبدیل شده و تمام سختی‌اش کپی کردن از روی دست این و آن است و خلاقیت معنا ندارد. برای همین است که می‌گویند: “روزنامه‌نگاری را بی‌خیال، پول کجاست؟”

فردا از آن هیچ کس نیست. مال فرداییان است که امروز را به قضاوت می‌نشینند. آنهایند که روی اسم برخی خط می‌کشند و برخی دیگر را زیرش. اگر امروز این‌ها می‌گذاشتند آن‌هاییکه می‌دانند چطور بنویسند و خط به خط پیش بروند، فردا متهم به خیانت کمتری می‌شدند و چیزی از واقعیت می‌ماند. اگر امروز این‌ها بگذارند آن‌هایی که به قداست قلم قسم خورده‌اند بنویسند، دیگر نان به نرخ روز خور بر همه این جماعت نمی‌نشیند. دیگر رفتن، فکر همه نمی‌شود و میدان خالی و بدون ‌کار بلد. می‌مانند اندکی و شوق خواهند داشت برای فردا و آنهایی که باید نوشتن را تلمذ کنند دیگر حسرت نخواهند خورد که رفته‌اند و رفته‌اند و هیچ کس نیست برای گفتن قصه‌هایی که هر خطش درس است.

اگر امروز این‌ها بگذارند، آنگاه کاغذهای سربی و مجازی، حقیقت را شاید با طرحی دیگر؛ اما همچنان در خود خواهند داشت. آن‌ها خوب می‌دانند که چطور پنبه را جایگزین تیغ کنند. آن‌هااگر بودند، نامی، هر چند کم‌رنگ از مطبوعات مستقل می‌ماند. آن‌ها اگر بودند دیگر به خم ابروی مطلب نمی‌رفت در صفحه و با چشمکی بیرون نمی‌آمد که حل شد دعواها و توافقات اولیه حاصل شد. عیب‌جویی بس است. تمام معنای نوشته برای او همین است که یکی بالا برود یا پایین‌تر بیاید. اگر آن‌ها بودند همچنان، دیگر قلم چنان ارزان نمی‌شد که فلانی صدا دورگه کند و بگوید “فلان آن‌ نمی‌نویسد، به جهنم. بی‌کار زیاد است.” همان ارزان‌ها هستند که بی‌اعتمادی را چنان پیچ و تاب می‌دهند که انگار عنکبوت بر ذهن‌ها خانه ساخته. همان‌ها هستند که بازار پچ‌پچ را داغ می‌کنند. آخرش همان می‌شود که بر همسایه‌مان رفت. آن وقت به جای آن که بخوانیم وطنم پاره تنم؛ باید بگوییم وطنم، پاره پاره شد. آن دود دیگر میان تر و خشک فرقی نمی‌گذارد. به چشم همه می‌رود. مرگ تنها در انتظار همسایه نیست.


پ.ن:   ترمه ماندگار / آزاد سایبر


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 3 PM  توسط Fatima.h  |