تبليغاتX
زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار - یا محمد ! صورت برنگیر از من

زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار

ما فرزندان میانه ی تاریخیم.بی هیچ هدف و جایگاهی،بی هیچ جنگ بزرگی...

یا محمد ! صورت برنگیر از من

 

یا محمد ! صورت برنگیر از من

محمد بگذار تا برایت بگویم که دیشب خداوندگار روح مرا در خواب تا به کجا برد، به شهری رفتم که در آن بهترین هنرهای عالم هستی جای گرفته بود و با شکوه ترین بناها در آن به افتخار نشسته بودند ... مسجدی دیدم پر عظمت و ابهتی که در نماز مرا به الله اکبر وامی داشت، نمی دانم اما بدان نصفی از جهان می گفتند و به حق یا محمد ! نیمی از زیبایی های جهان بود، یا محمد ، نمی دانی چه دیدم ، معجزه ات را ... باورت می شود؟ باور من که نمی شود ... قرآنت تا بدان جا رفته بود در پس آن همه سال های سیاه جنگ و کشتار هایی که گفته ای تاریخ بی شک شاهدش خواهد بود ... آری دیدم ... معجزه ات، قرآن را بر روی طاقچه های پر خاک خانه ها و نوشته شده بر بالای ساختمان هایی که در آنان فساد حکم می راند ... آری یا محمد ! به دیدگان خود شک کردم اما دیدم معجزه ات را با زیباترین خطوط بر روی نرم ترین و براق ترین پوست ها نوشته و آن را در جعبه هایی گذاشته ... در حصار ... بر روی طبقاتی در خانه های شاهان بی تاج و حکمرانان بی شمشیر ... آری محمد ! صبر پیشه خود ساز تا بگویم از برایت که دیشب در جهنم ترین بهشت پاگذاشتم ... بگذار تا بگویم که قرآنت را عمروعاص بر سر نیزه نکرد بلکه آنانی قرآن را به صلابه خواهند کشید که بر آن برای نان شب قسم می خورند و شب هنگام در بستر گناه، خاک بر آن می نشانند ... آری به چشم دیدم که چگونه پر ریا و تظاهر بر گردن آویختنش و به استدلال آیه های روشنش، روزرا بر رعیتان شب می کنند ... بگذار محمد ! چشم از اشک پاک کن که به خدای واحد تنم زخم خورده شبهای تاریخی است که در یک شب آن را دیدم و از خون تنم پوشیده شد ... شگفتا محمد ! قرآن به آتش کشیده مظلومی را دیدم که در میان خطوط نستعلیق و جلد های زرین بر جعبه ای قرارش داده بودند که از شعله های آتش زمینی حفظش کنند و دریغ که تنهایی آتشش زده بود پیشتر از این ... نه ! یا محمد صورت بر نگیر از من ... بگذار تا اشکت را روان بر گونه هایت ببینم ... بگذار تا به ابد بسوزم از این شعله هایی که بر معجزه ات ،  بر کلام خداوندگار واحد خواهند زد مردمان هزاره سوم تاریخ ... این مردمان مومن که ایمان را بازیچه دستان زمینی خود می کنند و دم می زنند مدام از ماتم غم مرگ پسران و یارانت و سلام و صلوات بر تو از لبانشان رخت بر نمی چیند یا محمد ... یا محمد ! ... صورت برنگیر از من ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 8 AM  توسط Fatima.h  |