قلم افسرده من
درد دل های من و قلمم (۱)
وقتی اصفهان می شود مهد سانسور اخبار، شهرداری مرکزی هم می شود خداوندگار بی همتای شهر و تیغ سانسور روابط عمومی اش هم لابد جادوی ابوالهولی که هر شب به خواب خبرنگاران اصفهانی می آید ... آنگاه من شبها کابوس می بینم که آقای ... آمده است و می گوید: جوابیه ای که برایتان در روزنامه ارسال شد را ملاحظه کرده اید که حالا آمده اید در این بلاگ بلبل زبانی می کنید ؟ تو هنوز پات سر اون مطلب تاریخ ... صفحه ... پاراگراف ... و خط سوم یکی مانده به آخرین کلمه که نامی از شهرداری آوردی که احتمالا چون در ستون کناری راجع به انقلاب فرانسه و آشوب کارگران صحبت شده پس حتما در نظر داشتی که شهرداری را تخریب کنی و با انداختن تیری نامرئی در تاریکی باعث اغتشاش اذهان عمومی بشی و ... و من مظلوم نگاه می کنم و می گویم : بله ، چشم ... پیگیری میکنم و پیگیری می کنم رد پای قلم شکسته ام که به کنج اتاقم می رود و زانوی غم بغل می گیرد ... و بغض می کند و گستاخانه می گوید : بی عرضه ی فلان فلان ( قلم بی تربیت ) و من مظلومانه سر کج می کنم و می گویم حالا قهر نکن اگر حریف شهرداری و روابط عمومی اش نمی شویم میرویم سراغ اداره آب و فاضلاب که رئیس شورای شهرمان هر روز روزی هزار بار از دغدغه های ذهنیش راجع آن می گوید ... یا برویم سراغ اداره برق و یا ... و قلمم خشمگین رو بر می گرداند و می گوید اصلا برو به قبرستان ... و من با ناراحتی می گویم آخر آن هم زیر مجموعه شهرداری است ... قلمم پوزخندی می زند و کمر خم شده اش را پنهانم می کند ... می گوید فقط بلدی پز بدی که خبرنگاری ؟ تو هیچی نیستی چه رسد به زبان سخن مردم ... می گویم آخر چه کنم که روزنامه هایمان هشتشان در گرو دستان توانمند و ثروتمند روابط عمومی شهرداری است و در پس آن، تازه 9 ایستاده و با چشمان هیزش می گوید منم هستم ... هه ... به تو دیگر نوبت نمی رسد برو به قبرستان ... اوه، نه هرجا می روی آنجا نرو که ازآن شهرداری است ... پادشاه بی تخت و بی تاج گل ها و خیابان ها و آسفالت ها و مرده ها ... قلمم می گوید تو که زبون داری حرفی بزن، فریادی، خشمی ... می گویم من زبان دارم و تو جوهره اش را ... سال های پیش گمان می کردم که اگر یکی شویم می شود کاری کرد برای فریاد های خفه شده در نطفه اما دیدم که نه زبان من زبان بود و نه جوهر تو جوهره ... قلمم می گوید پس این همه بی خوابی برای چیه ؟ وقتی تو با سرعت تاکسی های بی کله که ماشینشون رو از امثال تو هی پر می کنند و هی تو مقصد خالی به جایی نمی رسی پس این نوشته ها را می خوای به کجا برسونی ؟ ناراحتم کمی ... طفلک قلمم مثه روزای اول خودم دچار افسردگی حاد موضعی شده ... عیبی نداره ... عادت می کنه و بین قلم های موسفید دیگه می شه یه پیش کسوت که وقتی دستشو توی جیب بی پولش که حالا شده کمپینگ شپش های آواره از جیب کارمندای شهرداری اگر هم بخواد غیر تعریف و تمجید چیز دیگه ای ازش در نمیاد ...