چشم های دشمن
چشم های دشمن
تنها بود و در بیرون خانه، صدای بارون می آمد. از فراز آسمان خیس، چشم های دشمنان دیرین، پرده شب را می درید و به او خیره شده بود.
اندیشید: "می توانم چشم هایشان را ببینم؛ ولی آنها هم حتما چشم های ما را می بینند" و با قامتی کشیده، پشت پنجره ایستاد و به اعماق تاریکی خیره شد.